امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

دایی شدن امیرحسین...

سلام .. اول یه خبر خوب و دسته اول دارم ... من امروز در سه ماه و 18 روزگیم فهمیدم که دارم دایی میشم... یک کمی خوشحالم اما خوب یه جورایی جای مارا تنگ کرد دیگه... نذاشت یکم تنها باشیم و همه فقط به ما توجه کنن... فکر می کنم مث مامانش حسوده زود اومد و کارو کاسبی ما را کساد کرد... عیبی نداره خوش اومد و امیدوارم که بتونیم دایی و خواهرزاده خوبی برای هم باشیم.... تا نی نی به دنیا بیاد من دیگه یک سالم شده .... حسابی می تونم براش جزبه بگیرم و بهش بفهمونم باید به داییش احترام بگذاره... بعدها هم که بزرگتر شد ازش مراقبت می کنم و یه دایی مهربون میشم براش... امیدوارم باهوش تر و قشنگ تر از داییش بشه... خوب از اولین های خودم بگم.... ...
30 فروردين 1391

اولین 13 بدر من....

سلام ... امسال من برای اولین بار 13بدر با بقیه خانواده و چند تا از خاله ها رفتم بیرون... رفتیم یه جایی که خلوت بود نشستیم ... نزدیک ظهر بابایی رفت دنبال آبجی و شوهرش که آبجی تنها اومد و گفت آقای داماد خوابشون میومده... رفتم بغل آبجی و کلی شادش کردم .... یکدفعه باد شدید شد و من که اصلا میونم با باد خوب نیست زدم زیر گریه..... آخه وقتی باد میاد نمی تونم راحت نفس بکشم و اذیت میشم.... با مامانی رفتم تو ماشین شیر خوردم ، پوشکمو عوض کردم  اومدم... بابایی یه چادر زده بود جلوی آلاچیق تا کمتر باد بیاد.... چون مهمونامون خیلی عجله داشتن سریع ناهار خوردیم... منم مثل همیشه وقت ناهار گریه کردم و نذاشتم مامانی غذاش را بخوره.... یک...
16 فروردين 1391

روز تولد تو....

بعد از کلی انتظار تو در ششم دی ماه سال نود قدمهای کوچیکت را به دنیا گذاشتی ... با اومدنت کلی شادی به دلهامون آوردی.... حس خواهر شدن خیلی زیبا بود.... من موقع تولد داداشی هفت سالم بود و هیچی جز حسادت حس نمی کردم... اما تو این روز قشنگ .... به نظرم راه طولانی شده بود و بابایی هرچی گاز می داد من به تو نمی رسیدم.... دلم برات ضعف می رفت و حس می کردم سالهاست که ندیدمت و دلتنگ بودم.... از در بیمارستان تا اتاق مامانی را دویدم و چون شماره اتاق را نمی دونستم این طرف و اون طرف می رفتم...   وقتی به اتاق مامان رسیدم هیچکس را ندیدم.... فقط یه سلام کردم و گفتم داداشم ؟.... و بعد صورت مثل ماه تو را دیدم .... خاله ها همه برای دید...
16 فروردين 1391

تقویم 91

بالاخره تقویمت درست شد و چاپش کردم خیلی قشنگ شده...   کلی ذوق زده شدم ... این روزا درگیر اتاق تکونی هستم و سرم خیلی شلوغه ... نمی دونم چرا این وب طلسم شده و نمی تونم سروسامونی بهش بدم.... شاید دلیلش 2ماهه شدن تو و کلی عکس هستش که روهم انبار شده و من نتونستم بذارمش تو دفتر خاطراتت عزیزم ... اما قول میدم تا عید نشده کارم را تموم کنم و واسه عید یه وب تمیز و خوشگل داشته باشی... فعلا عکسهای تقویمت را می گذارم تا برسیم به خاطراتت و کارهایی که انجام میدی. خیلی دوست دارم امیرحسین ...
20 اسفند 1390

سفر

سلام..   داداشی گل من خداراشکر حالش بهتر شده ... الان رفته مسافرت و چند روزی میشه که ندیدمش... دلم داره براش پر میکشه و وقتی عکساشو نگاه می کنه نزدیکه که گریه کنم... دلم می خواد زودتر بزرگ بشی... می خوام منو بشناسی... دوست دارم ببینم تو با وجود کوچیکیت می تونی حس کنی من خواهرتم... بین من و بقیه فرق بذاری... برام بخندی... این روزا بغلی شدی خفن... گیر دادی به من و فقط بغل من ساکت میشی... گاهی تا منو نبینی شروع می کنی به گریه... با اینکه کمر درد می گرفت و خسته می شدم.... اما خیلی کیف میده اگه واقعا توهم بهم عادت کنی.... اگه توهم دوستم داشته باشی... نمی دونی چقدر دوست دارم... دلم می خواد مث بچه خودم باهات ر...
16 بهمن 1390

مریضی داداش کوچولوم

سلام داداش کوچولو... این روزا برای تو و حتی ما روزهای سختیه.... تو مریض شدی و دکترها تشخیص دادن حساسیته.... سینه ات خس خس می کنه و نمی تونی راحت نفس بکشی.... من وقتی می بینمت کلی دلم می سوزه ... آرزو می کنم کاش من مریض میشدم و تو خوب می شدی.... وقتی چشمهای قشنگت را باز می کنی و با بی حالی بهم نگاه می کنی... انگار تو اون لحظه می میرم و زنده میشم.... اشک چشامو پر می کنه و آروم از خدا می خوام که زودتر خوب بشی.... دکتر می گه به  بوی ادکلن و عطر و سیگار و .... حساسیت داری.... من امیدوارم اینطوری نباشه و یه سرما خوردگی ساده باشه.... دلم نمی خواد به خاطر حساسیتت مدام مریض باشی و زجر بکشی.... خدایا همه نی نی ها زود خوب ب...
29 دی 1390

قدم نو رسیده مبارک....

تا دو ساعت دیگه داداش گلم قدمهای کوچیکش را به این دنیا می گذاره.... عزیزم خواهرت را ببخش که هنوز نتونسته خودش را به بیمارستان برسونه... منتظر بابا است تا از سر کار بیاد و باهم بیان.... خلاصه دیگه باید مراقب بابایی هم بود که تنها نباشه دیگه... دلم داره برای دیدنت پر می کشه... دلم می خواست الان تو بیمارستان بودم واولین کسی بودم که صورت قشنگت را می دیدم... وقتی داداش بزرگت به دنیا اومدمن هفت سالم بود و هیچی نمی فهمیدم.... نمی دونستم خواهر شدن یعنی چی.... حالا می فهمم چه حس قشنگیه... شاید کم از حس مادری نباشه.... بی قرار دیدنتم... دیشب خوابم نمی برد.... همش به تو فکر می کردم.... خیلی دوست دارم .... خیلی عزیزم.... تولدت مبارک عزیزم.... چند تا...
6 دی 1390

مستقل می شویم....

سلام..... مایه داریه دیگه... تو شکم مامانی یه مغازه بود رفتم لپ تاب خریدم.... خواهر بزرگمی باش.... کی گفته خاطراتم را تو ثبت کنی؟!!!!!! مجه بی سوادم؟ هیچی نمیگماااااااا جنین مظلوم گیر آوردین.... اول از خودم بگم.... حدود 340 گرم وزنم شده .... تقریبا 26.6 سانتی متر هستم.... ابروها و پلکهام کامل شده... هروقت دلم بخواد تکون می خورم... به برنامه های روزانه و کارهایی که مامانی داره اصلا توجه نمی کنم... واژنم کاملا شکل گرفته اما رشد اون تا زمات تولد ادامه داره.... و اما از خانواده.......... هنوز نیومده خوب دارم حال مامانی را می گیرم... نه می گذارم بشینه.... نه درست بخوابه... چیه؟ خوب بی خود که بهشت زیر پاش نیست...... باید اذیت بشه دیگه تازه اذیت ها...
9 آذر 1390

تعیین جنسیت

سلام ... بالاخره از دست وسواسهای خواهرم راحت شدم... چقدر اسم برام انتخاب کرد.... حالا هیچ کدومشون به دردم نمی خوره.... چون دکتر قبلی اشتباه کرده بود و من پسر می باشم.... ...... سلام به کوچولوی جدیدمون که از پرنسس تبدیل به پرنس شد... راستش از اینکه سالمی خیلی خوشحالم... و به خاطر خیلی چیزها خوشحالم که پسری... به خاطر باباو مامان که سنشون بالاست و بعد از بزرگ شدنت عصای دستشون میشی.... به خاطر داداشی که آرزوش داشتن یه برادر کوچولو بود.... اما به خاطر اینکه تا ابد باید در حسرت داشتن خواهر بمونم یکم ناراحتم... به هرحال دوست دارم کوچولوی دوست داشتنی... به زودی قالبت حاضر میشه عسلم....   ...
9 مهر 1390

اولین عکس از تو.....

امروز مامانی اومد خونمون.... ازش خواستم اولین سونوشو همراهش بیاره... می خواستم عکست را بگذارم تا یادگاری بمونه عزیزم... درباره اسم های انتخابی با خانواده صحبت کردم.... مامان از هیچ کدوم خوشش نیومد و می گفت آمنه!!!!!!!یا زهرا!!!!! بابا گفت ستایش قشنگه اما ستم کشه..... به خاطر فیلم ستایش هست که این روزا پخش میشه .... و دختره کلی سختی کشیده و بازم داره می کشه..... داداشیت از دینا و ثنا خوشش اومد... منم دینا و ستایش را خیلی دوست دارم ..... و فکر می کنم نظر همسرم هم ستایش و ثنا باشه...... هنوز هم اسم قطعی انتخاب نشده عزیزم..... جالب اینه که بعد اینهمه انتخاب اسم.... تو پسر بشی و ما باز باید انتخاب اسم پسرانه را شروع کنیم.....   ...
19 مرداد 1390